• /

    ازدواج آسان

  • /

    ازدواج آسان

  • /

    ازدواج آسان

  • /

    ازدواج آسان

  • /

    ازدواج آسان

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهید» ثبت شده است

یک عاشقانه

.

 تازه از سربازی برگشته بود و...

حدود ۲۰سالش بود…

که اومدن خواستگاریم...💕

هنوز کاری هم پیدا نکرده بود...

یادمه مراسم خواستگاری...💕

بابام ازش او پرسید...

"درآمدت از کجاست…؟"

گفت:"من روی پای خودم هستم و…

از هر جا که باشه نونمو در میارم..."

حالت مردونه‌ش خیلی به دلم نشست وقتی...

میدیدم که چطور با خونوادم...

در مورد ازدواج صحبت میکنه...

با هم که صحبت میکردیم گفت:

"حجاب شما از هر چیزی واسم مهمتره..."

واسه عقد که رفتیم...💕

دست خطی نوشت و خواست که امضاش کنم...

نوشته بود...

.

"دلم نمی‌خواهد یک تار موی شما را نامحرمی ببیند…❤"

.

منم امضاش کردم...

مادرم از این موضوع ناراحت شد و گفت...

این پسر خیلی سخت گیره...

ولی من ناراحت نشدم...

چون میدونستم که میخواد زندگی کنه...💕

واقعاً هم زندگی باهاش...💕

بهم مزه میداد...

تا قبل شروع زندگی مشترک...💕

دانشگاه میرفتم...

میخواستم ادامه تحصیل بدم ولی...

وقتی که با مهدی ازدواج کردم...💕

بچه دار هم که شدیم...

اونقده تو خونه خوش بودم...

که دلم نمیخواست جایی برم...

تا جایی که همه بهم میگفتن...

"تو چی از خونه میخوای…

که چسبیدی به کنجش…؟!"

جو خونه‌مونو اونقد دوست داشتم...

که دلم نمیخواست رهاش کنم...

موندن تو اون چاردیواری واسم لذت بخش بود...

تا حدی که حتی تصمیم گرفتم...

جای ادامه تحصیل و بیرون رفتن از خونه...

بیشتر بمونم تو خونه و...

مادر باشم و یه همسر...💕

.

🔅همسر شهید،مهدی قاضی خانی

  • چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶
  • ۰

✍ چه زنانی عذاب قبر ندارند و با حضرت زهرا (س) محشور می شوند؟

✅ سه دسته از زنان عذاب قبر ندارند و

با فاطمه زهرا(س) محشور خواهند شد:


❶← زنی که سخت گیـری های

همسرش را تحمل کند و صابر باشد؛


❷← زنی که در برابر بد خُلقی

شوهـرش صبـور باشد؛


❸← زنی که مهریه خـود را

بـه همسـرش ببخشـد.


«خداوند در برابر انجام هر یک ثواب هزار شهید و یک سال عبادت به او خواهد داد.»


📗وسائل الشیعه، ج۲۱، ص ۲۸۵

  • سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶
  • ۲

ماجرای امیر

⭕️ نوجوانی خوش‌سیما به نام «امیر» در خانواده‌ای بسیار ثروتمند و مرفه زندگی می‌کرد، پدر و مادرش هر دو پزشک بودند و از آنجا که افکار غربی داشتند به ارزش‌ها و دستورهای دین، چنان که باید، پایبند نبودند.


آنها صبح زود از خانه بیرون می‌رفتند و فقط آخر شب ـ برای استراحت ـ  به خانه بر می‌گشتند. و برای آنکه امیر احساس تنهایی نکند، دختر خالة او را که او نیز هم سنّ امیر بود به فرزندخواندگی پذیرفتند و او را در خانه خویش جای دادند.


از آن زمان آرامش زندگی امیر بهم  خورد چرا که دختر خاله‌اش همانند زلیخا، همواره خود را به امیر عرضه می‌داشت و درخواست عمل نامشروع می‌کرد!


لیکن امیر، یوسف‌وار امتناع می‌ورزید و خود را به چنین گناهی بزرگ آلوده نمی‌کرد؛ او از ‌این وضعیت پیش آمده بسیار نگران بود که نکند خدای نکرده سرانجام تسلیم شود و گوهر عفاف خود را از دست دهد!


امیر در ‌این میدان مبارزه با نفس و شیطان، و در‌ این نگرانی بسیار شدید، نامه‌ای به مجله «زن روز» می‌نویسد و از آنها راه چاره می‌جوید، لیکن یک هفته بعد از نوشتن نامه، یک شخصیت معنوی را در خواب می‌بیند که به او می‌گوید: «امین»! برو به دانشگاه اصلی، وقتت را تلف نکن!


بدین ترتیب، امیر ـ که اینک مفتخر به ‌عنوان «امین» شده بود عازم جبهه نور می‌شود و در این هنگام، نامه‌ای دیگر برای مجله «زن روز»‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نویسد و جریان را توضیح می دهد و سرانجام، چهار روز پس از اعزام به جبهه، در عملیات کربلای4  در میقاتگاه شلمچه، شهد شیرین شهادت را‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نوشد و به دیدار پروردگار مهربان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسد.

  • يكشنبه ۲ مهر ۱۳۹۶
  • ۰

یک مرد بزرگ


🌹 یاد شهید بابایی بخیر که طلاهای همسرش را فروخت و به افسران و سربازان متاهل داد و گفت: 

🍃 مایحتاج عمومی گران شده و حقوق شما کفاف خرج زندگی را نمی دهد!🍂



  • دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶
  • ۱

یه جمله

خواستم خیلی پرحرفی نکنم؛ دیدم این یه جمله از شهید ابراهیم همت شاید جالب باشه:

همیشه باید درگیر یک کلمه باشیم،

و آن

 عشق 

است.‌..💖


  • يكشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶
  • ۲

🌟شهید زین الدین به روایت همسرش




‍ ‍ 🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂


           💨 قسمت5

🐭 ساختمانمان موش زیاد داشت . شب ها از ترس موش ها نمی توانستم به آشپز خانه بروم . یک موکت زدم به آن جایی که فکر می کردم محل آمد و رفت موش هاست . یک شب که مهدی آمد گفت : خیلی تشنمه . آب خنک خنک می خواهم .گفتم: پارچ بغله دستته .گفت: نه ، باید بری واسم درست کنی . رفتم با ترس و لرز آب یخ درست کردم . وقتی برگشتم دیدم دارد می خندد . گفت: از همان اول که موکت را آن جا دیدم ، فهمیدم قضیه از چه قرار است . می خواستم سر به سرت بگذارم . 

🔶شهید زین الدین به روایت همسرش




          🍁قسمت 4

⭕️ بهمن ماه ، لیلا سه ماهه بود که دوباره برگشتیم اهواز . سپاه در محله ی کوروش اهواز یک ساختمان برای سکونت بچه های لشکر علی بن ابی طالب گرفته بود . هر طبقه یک راهروی طولانی داشت که دو طرفش سوییت های محل زندگی زن و بچه بود که شوهرانشان مثل شوهر من سپاهی بودند . این جا نسبت به خانه ی قبلی مان این خوبی را داشت که دیگر تنها نبودم . همه ی زن های آن جا کم و بیش وضعی شبیه من داشتند . همه چشم به راه آمدن مردشان بودند و این ما را به هم نزدیک تر می کرد . هر هفته چند بار جلسه ی قرآن و دعا داشتیم .