• /

    ازدواج آسان

  • /

    ازدواج آسان

  • /

    ازدواج آسان

  • /

    ازدواج آسان

  • /

    ازدواج آسان

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عروسی» ثبت شده است

لحظه های ناب زندگی

✋ بعدِ سالها انتظار با عشق ازدواج کردیم...👇


خوشبخت بودیم 

اما هیچوقت نتونستیم از کنار هم بودن لذت ببریم 

چون باید پولامون رو پس انداز میکردیم واسه خرید خونه و


باهزار سختی و کُلی صرفه جویی کردن پولامون رو پس انداز کردیم

بالاخره موفق شدیم خونه رو خریدم


از فردای اون روز به فکر این بودیم لوازم خونمون رو جدید کنیم

گوشت و مرغ تو خونه همیشه باشه میوه های چند رنگ داشته باشیم

با اومدن بچه به فکر این بودیم که  بچمون لباساش خوب باشه...غذاش مقوی باشه و...


خلاصه تا وقتی بچه هامون سرو سامون گرفتن هر روز‌ دغدغه چیزی رو داشتیم ...

خونه بزرگ تر_ماشین بهتر_مبل زیباتر_خرج دانشگاه_عروسی جهیزیه و...


روزها گذشت و ما پیر شدیم..ما موندیم و یه خونه بزرگ، یه ماشین پارک شده توی پارکینگ که استفاده نمیشه...بچه هایی که درگیر زندگی خودشونن...


ما پیر شدیم و از زندگی لذت نبردیم، پیر شدیم و 

یادمون افتاد هنوز اون کافه که قرار بود اولین سالگرد عروسیمون بریم نرفتیم...

یادمون افتاد اون شام رویایی دونفره رو نخوردیم...

یادمون اومد هیچ سالگرد ازدواجی رو نگرفتیم...

یادمون اومد چقدر زود تولد هم دیگر رو فراموش کردیم...

یادمون اومد پشت تلفن فقط لیست خرید رو گفتیم، حال همو نپرسیدیم...



از این زندگی ما فقط یاد گرفتیم داشتن خونه و ماشینش رو..هیچکدوم نتونستیم خوشبخت باشیم٬

ریخت و پاش و ولخرجی خوب نیست اما اینجوری هم نه دیگه...



1_ازالان کافه های زندگیتون رو برین فردا دیره 

2_با همسرتون شام برین رستوران.

3_لباسای قشنگتون رو براهم بپوشین.

4_تولدها رو فقط با یه کیک یا شاخه گل بگیرین...مطمئن باشین کافیه وقشنگ تر از کادوهای گرون قیمته...

5_نذارین سالگرد ازدواجتون فراموش بشه...

6_هر روز بگین که همو دوس دارین...

7_گاهی فقط با یه شاخه گل همسرتون رو سورپرایز کنید...

8_عکسای دونفره زیادی رو بگیرین شاید همیشه اون یکی نبود...


باور کنید با همین چیزای کوچیک زندگی قشنگ میشه❤️

ما فقط یک بار به دنیا میایم و یک بار زندگی میکنیم...شادی و لبخند رو به شریک زندگیمون هدیه کنیم و هر روز به خدا نزدیکتر بشیم.💐

  • دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۶
  • ۱

😔مسائل به همین راحتى حل میشد...

استاد رحیم پور :


🔻در روایات داریم که زندگى شخصى پیامبر (ص) خیلى منظم بوده است. الان اگر شما تشریف ببرید زیارت ، میبینید که ستون هاى مسجد النّبى هرکدام اسمى دارد. پیامبر کنار هر ستون که می نشستند ، همه میفهمیدند که الان موقع چه کارى است. مثلا اگر کنار فلان ستون بودند، میفهمیدند که نباید به پیامبر نزدیک شوند و ایشان مشغول تفکر و مناجات و عبادت است. بعد میدیدند پیامبر آمد و کنار ستون دیگر نشست، میفهمیدند اینجا جلسات سیاسى دارند با هیئت ها و نمایندگان قبایل، بعد کنار ستون دیگر مینشستند ، مردم میفهمیدند که ملاقات ، آزاد است. 


🔻طرف می امد و میگفت شوهرم به من در خانه فحش داده، شما به او تذکر بدهید، دیگرى از حرف ناشنوایى زنش شکایت میکرد و خلاصه مردم خیلى با پیامبر راحت بودند.


🔻در روایت دارد که دختر خانمى آمد پیش پیامبر و گفت ، من میخواهم ازدواج کنم، من میخواهم عروس شوم! اگر کسى را سراغ دارید که با من ازدواج کند، لطفا اقدام کنید! 

اینقدر راحت و ساده برخورد میکردند که در روایت دارد، پیامبر بعد از نماز آمد پیش مسلمانها و گفت خانم فلانى آمادگى دارند براى ازدواج! ، کار خیلى راحت بود، مگر الان میشود از این حرفها زد؟!  بعد از نماز یا چند روز بعد دو نفر از مسلمانان آمدند و گفتند ما میخواهیم با آن خانم #ازدواج کنیم، پیامبر آنها را فرستاد تا با آن خانم صحبت کنند، صحبتهایشان را کردند و یکى شان مورد پسند آن دختر افتاد. 


🔻پیامبر از آن جوان  سوال کردند که چقدر مهریه تعهد میکنى؟ آن مرد گفت چیزى ندارم، پیامبر گفتند کار یا هنرى یا عمل صالحى را مهریه همسرت قرار بده و پرسیدند آیا میتوانى سوره اى از قرآن را به او آموزش دهى؟  جواب داد بله، پیامبر به آن خانم گفتند این جوان چیزى براى مهریه ندارد، قبول دارى که آموزش یک سوره قرآن مهریه تو باشد؟ گفت بله و مهریه اش شد تعلیم یک سوره قرآن و خطبه عقدشان را پیامبر خواند و رفتند.


😔مسائل به همین راحتى حل میشد...



❇️ بخشى از سخنرانى استاد با عنوان

"محمد،برادرى،برابرى" در سال١٣٨٥

  • جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶
  • ۱

داستانی پند آموز

🍃حضرت موسی به عروسی دو جوان مومن و نیک سرشت قومش دعوت شده بود، آخر شب در هنگام خداحافظی عزرائیل را بر بالای خانه بخت و حجله عروس و داماد دید!!


از او پرسید تو اینجا چه میکنی؟

عزراییل گفت امشب آخرین شب زندگی این عروس داماد است ماری سمی در میان بستر این دو جوان خوابیده و من باید در زمان ورود و همبستر شدن آنها در این حجله جان هر دو را به امر پروردگار در اثر نیش مار بگیرم .


 موسی با اندوه از ناکامی و مرگ این دو جوان نیکوکار و مومن قومش رفته و صبحگاهان برای برگذاری مراسم دعا و دفن آن دو بازگشت ؛ اما در کمال تعجب و خوشحالی عروس و داماد را زنده و خندان دید که در حال بیرون انداختن جسد ماری سیاه بودند !!

 از خدا دلیل دادن این وقت و عمر اضافه به ایشان را پرسید؟ جبرییل نازل شد و گفت دلیل را خود با سوال از اعمال شب قبل ایشان خواهی یافت.


موسی از داماد سوال کرد دیشب قبل ورود به حجله چه کردند؟

 جوان گفت وقتی همه رفتند گدایی (سائلی) در زد و گفت من خبر عروسی شما را در روستای مجاور دیر شنیدم و تمام بعدازظهر و شب را برای خوردن و بردن یک شکم سیر از غذای شما برای خود و همسر بیمارم در راه بودم لطفا به من هم از طعام جشن تان بدهید.


بداخل آمدم و جز غذای خودم و همسرم نیافتم غذای خود را به آن مرد گرسنه دادم خورد برایم دعای طول عمر کرد و گفت برای همسرم هم غذا بدهید او نیز چون من سه روز است غذای مناسبی نخورده است. با خجالت قصد ورود و بستن در را داشتم که همسرم با رویی خندان غذای خودش را به مرد داد و او در هنگام رفتن برای هر دوی ما دعای طول عمر ، رفع بلا و شگون مصاحبت با پیامبر خدا در اولین روز زندگی مشترکمان را کرد و رفت.


وقتی قصد ورود به حجله را داشتیم مجمعه (سینی بزرگ و سنگین غذا از جنس مس ) از دست همسرم بر روی رختخواب افتاد و باعث مرگ این مار سمی که در رختخواب ما بود گشت، پس ما هر دو دیشب را تا اکنون بعبادت گذارندیم و العجب شادی ما از اینست که دعای آن مرد بر شگون مصاحبت با شما نیز به اجابت رسید.


جبرییل ع فرمود ای موسی بدان صدقه و انفاق باعث رفع بلا و طول عمر شده این بر ایشان بیاموز و داستانشان برهمگان باز گو.

  • چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۶
  • ۱

●■ عاقبت بخیری ■●

استاد فاطمی نیا:


●○درتهران شخصی بود معروف به فسق وفجور؛ یک مرتبه می بینند این شخص از عباد و زهاد شده است.


●○علت آنکه این شخص عاقبت بخیر شد این بود که شب عروسی وقتی رفت توی اتاق، دید عروس به طورغیرمعمولی گریه میکند!

 علت گریه را می پرسد؛ دختر می گوید: من به پسرعمویم علاقمندبودم ؛ مرا به او ندادند، الان هم حرفی ندارم با تو زندگی کنم اما تا آخر عمر در ناراحتی خواهم بود!


●○این شخص بلافاصله از اتاق بیرون میرود و عالم محل را با دو نفر شاهد می آورد و به عالم وکالت میدهد تا دختر را طلاق دهد!


●○بعد شرایط ازدواج دختر با پسرعمویش را فراهم کرده و آن دو ازدواج میکنند.

وقتی که او چنین جوانمردی میکند پسرعموی دختر به او میگوید: خدا عاقبت بخیرت کند!


☑️گاهی یک #نقطه_روشن در زندگی از انسان دستگیری می کند و انسان را عاقبت بخیر می کند.


  • شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
  • ۰

یادش بخیر اون وختا...

  • يكشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۵
  • ۱

✨ ماجرای ازدواج شهید مصطفی احمدی روشن✨

          👈قسمت2

مصطفی روی چهارده تا سکه تاکید داشت،ولی پدر فاطمه خانم می گفت:ما دختر بزرگمون مهرش خیلی بیشتر از این حرفا بوده. حالا زشته،فردا این دو تا خب خواهرن،میگن چه طوری بوده که این خواهر این طوری،اون خواهر اون طوری. حرف وحدیث پیش میاد.

▶️پدر فاطمه خانم روی 114 تا سکه راضی بود. آقا رحیم گفت:نه. چون مهر خواهرش بالاتر بوده ،منم برام مهمه که فردا کسی نشینه حرف وحدیث درست کنه. هرچند اینا اصلا خوشبختی نمیاره.

🔮آقا رحیم گفت:500 تا سکه. مصطفی همون جا به فاطمه خانم گفت:فاطمه خانم،این توافق بزرگتراست. هر وقت پونصد تا سکه رو خواستی،بابام بهت میده. ولی هر وقت مهر منو خواستی،چهارده تا سکه. موافقی؟ ایشون هم گفتند: بله، موافقم. زبوناً چهارده تا سکه و رسماً پونصد تا سکه شد.

کارت دعوت

کارت دعوت عروسی دو جوان خبرنگار!!!!

  • يكشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۵
  • ۰