🔔 #زنگ_تفریح

  • ۰۴:۴۳


پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. 

من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم......

پیرزن قبول کرد.


فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.


وقتی برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه.


ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟؟؟؟؟

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:


مثلا بابام نذاشت بیام!!! .😄

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب عرفان قدرت گرفته از بیان